سيد محمد دامادى
430
شرح بر تركيب بند جمال الدين محمد بن عبد الرزاق در ستايش رسول اكرم ( ص ) ( فارسى )
شده از فرِّ او ، به فضل و نظر * خاكِ آدم ، ز آفتابش زر زاده از يكدگر به علم و به دم * آدم از احمد ، احمد از آدم غرضِ عالَم ، آدم از اوّل * غرض از آدم ، احمدِ مُرْسَل از پىِ او ، زمانه را پيوند * به سرِ او ، خداى را سوگند درِ او بوده جاىِ روحُ القُدْس * پاىِ او سجده جاىِ روح القدس گرنه از بهرِ عزِّ او بودى * دلِ خاك ، اين كمال ننمودى خَلقِ او مايه روحِ حيوان را * خُلق او دايه ، نفسِ انسان را كرده ناهيد از غمش توبيخ * خوانده تاريخ هيبتش مريخ بوده بر جيس چون دبير او را * چون كمان خم گرفته تير او را چشمِ جمشيد ، مانده در ابروش * قرصِ خورشيد مهرهء گيسوش رنگِ رخسارهء زُحل ، كامش * نقشِ پيشانىِ قمر ، نامش شرفِ أهلِ حشر ، فتراكش * لوحِ محفوظ ، ملك ادراكش بوده در مكتبِ حكيم و عليم * لوحِ محفوظ بر كنار مقيم جسم و جان كرده در خِزانهء راز * پيشِ محرابِ ابروانْش ، نماز نعتِ رويش ز و الضُّحى آمد * صفتِ زلف ، إذا سَجَى آمد بوده مقصود آفرينش او * انبيا را نشانِ بينش او يافته بهر پاىِ خواجهء دين * زينتِ شيرِ چرخ و گاوِ زمين پيش از اسلام در بدايتِ خويش * ديو كُش بوده ، در ولايتِ خويش كرده در كوىِ عاشقى بر باد * جان و دل را به مهر ايمنه شاد دولتش چون گذاشت عليا را * راهبر بود مر بُحَيرا را ايمنه غافل از چنان دُرّى * دهر ناديده آن چنان حُرّى وز حليمه ، فِطام يافته او * در ممالك ، نظام يافته او ورنه نگذاشتيش ، جُستنِ دين * بردهء ايمنه به روح ايمن گشته عَمّان ورا عدو در راه * وز بزرگيش ، ناشده آگاه قلزمِ دين نشد به جزر و به مدّ * دولتى جز به دولتِ أحمد چون بدين جايگه سفر كرده * خاكِ آن جاى با خود آورده خورده با آب و پاك بنشسته * ز آب گَردش چو آسمان شسته